Add mentor.html

This commit is contained in:
2026-04-02 05:39:49 +00:00
commit b59b41cba3

131
mentor.html Normal file
View File

@@ -0,0 +1,131 @@
<!DOCTYPE html>
<html lang="fa" dir="rtl">
<head>
<meta charset="UTF-8">
<title>مانیفست هکر</title>
<style>
body{
max-width: 800px;
margin: 40px auto;
padding: 20px;
font-family: serif;
line-height: 1.9;
background: #ffffff;
color: #000000;
}
h1{
text-align: center;
margin-bottom: 40px;
}
p{
margin-bottom: 18px;
}
blockquote{
border-right: 4px solid #ccc;
padding-right: 15px;
margin: 20px 0;
}
</style>
</head>
<body>
<h1>مانیفست هکر</h1>
<p>امروز یکی دیگر هم دستگیر شد؛ همهٔ روزنامه‌ها درباره‌اش می‌نویسند.</p>
<p>«نوجوانی در رسوایی جرم رایانه‌ای دستگیر شد»، «هکری پس از دستکاری بانک بازداشت شد»…</p>
<p>لعنت به این بچه‌ها. همه‌شان مثل هم‌اند.</p>
<p>اما آیا شما، با آن روان‌شناسی شیک و کراواتی و ذهن تکنولوژیکِ جا مانده از دههٔ ۵۰، تا به حال پشت چشم‌های یک هکر را نگاه کرده‌اید؟
تا به حال فکر کرده‌اید چه چیزی او را به حرکت درمی‌آورد؟ چه نیروهایی او را شکل داده‌اند؟ چه چیزهایی او را ساخته‌اند؟</p>
<p><strong>من یک هکر هستم. وارد دنیای من شوید…</strong></p>
<p>دنیای من از مدرسه شروع می‌شود…
من از بیشتر بچه‌های دیگر باهوش‌ترم، اما این چیزهایی که به ما درس می‌دهند حوصله‌ام را سر می‌برد…</p>
<p>لعنت به این شاگرد تنبل. همه‌شان مثل هم‌اند.</p>
<p>من در راهنمایی یا دبیرستان هستم. برای پانزدهمین بار به معلمی گوش داده‌ام که توضیح می‌دهد چطور یک کسر را ساده کنیم. من آن را می‌فهمم.
«نه خانم اسمیت، راه‌حل را ننوشتم. در ذهنم حلش کردم…»</p>
<p>لعنت به این بچه. حتماً از روی یکی دیگر کپی کرده. همه‌شان مثل هم‌اند.</p>
<p>امروز یک کشف کردم. یک کامپیوتر پیدا کردم.</p>
<p>صبر کن… این فوق‌العاده است.
این کاری را که من می‌خواهم انجام می‌دهد.
اگر اشتباهی بکند، به این خاطر است که من اشتباه کرده‌ام…
نه به این خاطر که از من خوشش نمی‌آید…</p>
<p>یا از من می‌ترسد…
یا فکر می‌کند من آدم گستاخی هستم…
یا از تدریس بدش می‌آید و اصلاً نباید اینجا باشد…</p>
<p>لعنت به این بچه. تمام کاری که می‌کند بازی کردن است. همه‌شان مثل هم‌اند.</p>
<p>و بعد آن اتفاق افتاد…
دری به سوی یک دنیا باز شد…
در میان خط تلفن می‌دوید، مثل هروئین در رگ‌های یک معتاد؛
یک پالس الکترونیکی فرستاده می‌شود،
پناهگاهی از ناتوانی‌های روزمره پیدا می‌شود…
یک بُرد پیدا می‌شود.</p>
<blockquote>«همین است… اینجا جایی است که من به آن تعلق دارم…»</blockquote>
<p>من همهٔ اینجا را می‌شناسم…
حتی اگر هرگز آن‌ها را ملاقات نکرده باشم،
هرگز با آن‌ها حرف نزده باشم،
و شاید هرگز دوباره از آن‌ها نشنوم…
من همهٔ شما را می‌شناسم…</p>
<p>لعنت به این بچه. دوباره خط تلفن را اشغال کرده. همه‌شان مثل هم‌اند.</p>
<p>کاملاً درست است… ما همه شبیه هم هستیم…</p>
<p>در مدرسه به ما غذای بچه‌گانه داده‌اند در حالی که ما گرسنهٔ استیک بودیم.
تکه‌های گوشتی که گاهی به ما می‌دادید از قبل جویده شده و بی‌مزه بود.
یا زیر سلطهٔ آدم‌های سادیست بوده‌ایم، یا توسط آدم‌های بی‌تفاوت نادیده گرفته شده‌ایم.</p>
<p>آن چند نفری که واقعاً چیزی برای آموزش داشتند ما را شاگردانی مشتاق یافتند،
اما آن‌ها مثل قطره‌های آب در بیابان بودند.</p>
<p>این حالا دنیای ماست…
دنیای الکترون و سوئیچ،
زیباییِ نرخ انتقال داده.</p>
<p>ما از سرویسی استفاده می‌کنیم که از قبل وجود دارد،
بدون اینکه برای چیزی که اگر به دست شکم‌پرستانِ سودجو اداره نمی‌شد می‌توانست بسیار ارزان باشد پول بدهیم،
و شما ما را مجرم می‌نامید.</p>
<p>ما کاوش می‌کنیم… و شما ما را مجرم می‌نامید.
ما به دنبال دانش می‌گردیم… و شما ما را مجرم می‌نامید.
ما بدون رنگ پوست، بدون ملیت، بدون تعصب مذهبی وجود داریم… و شما ما را مجرم می‌نامید.</p>
<p>شما بمب اتم می‌سازید،
جنگ به راه می‌اندازید،
قتل می‌کنید، تقلب می‌کنید و به ما دروغ می‌گویید
و سعی می‌کنید ما را قانع کنید که همهٔ این‌ها به نفع خود ماست،
اما ما مجرم هستیم.</p>
<p><strong>بله، من یک مجرم هستم.</strong></p>
<p>جرم من کنجکاوی است.
جرم من این است که مردم را بر اساس آنچه می‌گویند و فکر می‌کنند قضاوت می‌کنم، نه بر اساس ظاهرشان.
جرم من این است که از شما باهوش‌ترم؛ چیزی که هرگز مرا به خاطرش نخواهید بخشید.</p>
<p><strong>من یک هکر هستم، و این مانیفست من است.</strong></p>
<p>شما می‌توانید این فرد را متوقف کنید،
اما نمی‌توانید همهٔ ما را متوقف کنید…
در نهایت، همهٔ ما شبیه هم هستیم.</p>
</body>
</html>